غمهای یک مادر : بدون عنوان | بلاگ

غمهای یک مادر : بدون عنوان

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

دماوند اندوه

روز از دو چشمان تو می روید

ای آنکه تنهائی ی تو پائیز هر باغیست

دانم درونت غم

می توفد و می جوشد و می نالد

اما در سکوت محض

ای تک نهال سبز تنها در کویر زندگی

بی بار و بی غمخوار

می ناممت

می خوانمت

در این سکوت سرد غمبار ملال انگیز

اکنون در این پائیزت

تنهائیت زخمی است

وآنزخم درد انگیز-

-فریاد جاوید بلند صامت کوه دماوند است

کز دیر باز دور نامعلوم

ای خوب من

ای دوست

سوزی برون جامد جسم است و

دردی در درون خانه ی جان

آتش افروز است

کان سوز و

این آتش

گه با گردی خاکستر سرد و سبکبالی که بنیادش-

-به بادی محو می گردد

آرامشی بی پایه می گیرد

گاهی به باد اندوهی خاکستر آن اتش جانسوز

بر بال  بی رحم  زمان پرواز می گیرد

ای من تو را همدرد

ای من تو را همزخم

ای من تو را همسر میان خرمن اندوه

شب بی گمان بهر تو می پوشد سیه

ای خوب من

ای دوست

ای آنکه تنهائی تو زخمی است

وآن زخم درد انگیز

فریاد جاوید بلند صامت کوه دماوند است

بگذار تا من هم

در سایه سار بید مجنونین نهال قامتت

اندی

از شانه بر گیرم

میراث سنگین بار درد انگیز دوران را

ای خوب من

ای دوست

من در تو می گریم

من در تو می میرم

من در تو می رویم

روز از دو چشمان تو می روید

من رویشی بشکوه دارم بی گمان در خنده های تو

ای خوب من

ای دوست

بس کن دگر اندوه

بس کن دگر

دست کمی

از شب

ندارد روز

 

 شاعر غفوری

 

 

 

 

...
نویسنده : مریم بازدید : 94 تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 ساعت: 18:27